تند بادهای وحشت از دور،شتابان به سوی من برخاستند
پاره های آن شب سیاهِ شب اندر شب از کرانه های افق بالا می آیند!
زمین زیر پایم چنان غضبناک میلرزد که احساس میکنم،
هم اکنون،
برای بلعیدن من دهان خواهد گشود،سقف همه آسمانها شکاف می خورد و بر سرم فرود میریزد.
همچون در مانده ای دردمند، سرم را بر دیوار معبد می نهم و عاجزانه و داغدار،
نگاههای مصیبت زده ام را بسختی به درون معبد میرانم
