این روزها احساس میکنم کسی در باد فریاد میزند...
احساس میکنم مرا ازعمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا میزند...
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور...
مثل عبور نوروز...
مثل آمدن روز است...
روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار لحظه ای بی بهانه توقف کند...
تا چشمهای خسته خواب آلود...
از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرد ...
آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی توست.........
